Friday, November 20, 2009

آرزوها

مروري بر آرزوهای ویکتور هوگو براي شما



اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.



همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!

Click Here to Read More..

Thursday, November 19, 2009

وظیفه شناسی


درود
از قدیم میگن ترک عادت موجب مرض است و خودمم به اینکه تقریبا هر روز وبلاگ رو اپدیت کنم عادت کرده بودم ولی همونطور که قبل از شروع ترم هم گفته بودم ممکنه روزهایی پیش بیاد که سوژه جالبی برای نوشتن نداشته باشم یا اینکه سوژه قابل نوشتن تو وبلاگ نداشته باشم و بهمین خاطر این چند روز با عرض شرمندگی وبلاگ آپدیت نشد و ذکر روزنامه وار و اخبار وار اتفاقات رو هم خودم شخصا نمی پسندم ...
مطالبی که امروز به ذهنم رسید در مورد وظیفه شناسی و مسئولیت پذیری و بطور کلی اصول اجتماعی هست ... این قضیه بنظر من اگر تو کسی وجود داشته یکی از نشانه های رشد عقلی و فکری هست یا حداقل میتونه تا حدی زیادی تربیت و فرهنگ شخص رو حداقل به من یکی نشون بده ...
این وظیفه نشناسی میتونه دو منشا داشته باشه ، یکی اینکه طرف واقعا تو باغ نباشه و یا بهش یاد ندادن و یا اینکه خودش ذاتا و کلا آدم بی فکر و بی توجهی هست و طبعا از اینجور افراد نمیشه توقع آنچنانی کرد اگرچه سن شناسنامه ای یه چیزهایی رو اقتضا می کنه و از بعد از سنین خاصی انتظار برخی شعور ها و رفتارها کاملا محتمله ولی تا قبلش میشه چشم پوشی کرد و انتظار نداشت
حالت دوم این هست که بعضی افراد واقعا از خود راضی هستن و بقیه براشون اهمیت ندارن و این باعث بی فکریشون شده ... اینجور افراد در نگاه اول و برخورد اول برای اطرافیانشون عذاب آور هستند ولی در برخوردهای بعدی اطرافیان کاملا بهشون عادت کردن و در نهایت خودشون هستن که ضربه میخورن چون برای دیگران اهمیتی قائل نیستن و میگن دل به دل راه داره و بهمین خاطر کم کم کسی هم براشون تره خورد نمی کنه و ارزش قائل نمیشه
البته از یه دیدگاه دیگه وظیفه شناسی میتونه با شخصیت آدمها ارتباط داشته باشه و انسانهایی که علاوه بر خودشون به فکر مردم هم هستن ، در نهایت وظیفه شناسی رو هم بجا میارن و در نقطه مقابل همون دسته دوم قرار میگیرن که گفته شد
حالا اینکه رفتار انسان در قبال این بی توجهی ها و وظیفه نشناسی ها چه باید باشه ، خودش جای بحث و مطالعه داره ... شخصا فکر می کنم کسانیکه از دسته دوم هستن ، معمولا به اون رشد فکری رسیدن که فقط برای خودشون ارزش قائلن و به همین خاطر حتی تذکر دادن به اینجور جز وقت تلف کنی شاید ارزش دیگه ای نداشته باشه ... ولی اون دسته اول حداقل یکبار بصورت عملی و یکبار بصورت زبانی باید گوشزد بشن و در صورت تکرار در موردشون فکر دیگه ای کرد !
و از طرفی ممکنه این وظیفه نشناسی عیب افراد نباشه و چیزی نیست که بخاطر بشه از کسی خورده گرفت ! و بطور کلی وظیفه نشناسی شاید اینقدر ارزش نداشته باشه و در نهایت اطرافیان با اون کنار میان ولی انصافا وظیفه شناسی بخصوص در سنینی که انتظار نمیره ، چیز لذت بخش و درخور توجهی هست و روی دید اجتماعی خیلی تاثیر می گذاره
مطمئنا تربیت خانوادگی و فرهنگ چیزی هست که زیاد مورد ارزیابی صحیح قرار نمی گیره و بعضا مسائل مادی و مالی بعنوان فرهنگ شناخته میشن در حالیکه میشه گفت هیچ ارتباط خطی بین اینها وجود نداره و چه بسا دقیقا برعکس این قضیه اتفاق بیفته ... این تنگ نظری و کوته فکری متاسفانه بسیار رایج شده و به سرعت هم در حال گسترش هست اگرچه در نهایت خورشید پشت ابر نمی مونه !
باشد که رستگار شویم ...
تا بعد ، فعلا بدرود
پ ن : خیر الامور اوسطها ! ...
پ ن 2 : تقابل بین شادی و غم ... یک تار مو بیشتر فاصله نیست

Click Here to Read More..

Sunday, November 15, 2009

انرژی مثبت


درود
ارتباط بین روح و روان از یک طرف و جسم از طرف دیگه ، یکی از جالب ترین ، عمیق ترین ، پیچیده ترین و ناشناخته ترین ارتباطاتی هست که در عالم وجود داره و هر چقدر هم شناخت ازش بیشتر میشه ، پیچیدگیش بیشتر میشه و عملا یک در که باز شد ، 3 در جدید پیش میان که عین بیابان برهوت پهناور هست ...
اثراتی که روح روی جسم می گذاره حداقل برای شخص من و تجربه شخصی ای که کردم ، کاملا قابل درک و حتی قابل لمس شده ، بطوریکه میتونم پیش بینی ( نه پیش گویی ! ) کنم که در کارهای روزانه ام و تصمیماتم تا چه حد موفق خواهم بود ... نمیدونم این بر میگرده به شناختی که من از خودم پیدا کردم یا وابستگی متقابل جسم و روحم به همدیگه و اثر بخشی روح روی جسم ...
یک چیزی که مثل اینکه توی یوگا یاد میدن ، دادن و گرفتن انرژی مثبت و داشتن انرژی و نگاه مثبت به کارهاست ... اگرچه چندان اعتقاد ندارم که یوگا در دادن انرژی مثبت موثر هست و بیشتر نتیجه تلقین میدونم ولی بهر حال نسبت به انرژی مثبت کاملا معتقدم و همونطور که گفتم اثرش رو دیدم
یعنی روزهایی که انرژی مثبت پیدا کردم ، حالا بهر نحوی و از طرق و اشخاص گوناگون ، در اکثر کارها و تصمیماتم از خودم راضی بودم و تا جایی که دست من بوده ، از خودم راضی بودم ( البته این لزوما و مطمئنا دلیل بر درست بودن اون تصمیمات نیست و مطمئنا هیچ کس عالم دهر و معصوم نیست ... ) ولی بر عکسش که بیشتر هم برام اتفاق افتاده ، روزهایی که انرژی مثبت نداشتم ( نه اینکه لزوما انرژی منفی داشتم ) نه تنها در اکثر تصمیماتم شبهه داشتم ، بلکه بصورت سلسله وار نتایج و عواقب بد تصمیماتم رو دیدم و عملا در زمره روزهای بدم قرارشون دادم !
نمود ( چیزی که در اکثر پست های من نقش پر رنگی داشته ! ) و نشانه انرژی مثبت در خیلی از کارها دیده میشه ، از تمرکز برای انجام کارها گرفته ( که بزرگترین و ملموس ترین نمونه اش هنگام درس خوندنه ) تا همون اتخاذ تصمیمات بجا و به موقع ... حتی در کارهای فیزیکی هم نمود این قضیه بارز هست ... مثلا در دستخط آدم یا دقت در کارهای ورزشی و و و ...
دوام اثر بخشی این انرژی مثبت بسته به دلیلش میتونه خیلی دوام و برد داشته باشه و حتی یک اتفاق کوچیک در ظاهر و عمیق در باطن ، میتونه روحیه آدم رو برای یک عمر عوض کنه ...
اتفاقا امروز یکی از اساتیدی که خیلی دوست و قبولش دارم و از معدود اساتید و بطور کلی اعضای دانشگاهمون هست که اعتقادات ایدئولوژیک داره ( چون رشته ای که ما توش تحصیل می کنیم و بقیه هم با اون در ارتباط هست ، به عمل نوع کار و البته حجم کار ، به شدت دچار روزمرگی هست و حتی فرصت فکر کردن و تشکیل ایدئولوژی هم پیدا نمیشه چه برسه به بیان و تبیین اون ... امیدوارم روزی برسه که این تک بعدی بودن خیلی کم رنگ بشه ) صحبتی کرد که در رابطه با همین موضوعات بود و البته در رابطه با بحثی که یکبار دیگه هم من راجع به اثر تلقین در بهبودی کرده بودم ... نظر استاد محترم این بود که روان نه تنها بر سیستم ایمنی صد درصد اثر داره بلکه بر تمام جسم آدم تاثیرگذاره ... بعد از شنیدن این حرف بیش از پیش آرزو کردم که این رابطه توضیح و تبیین داده بشه تا مطمئنا انقلابی در درمان بیماریها پیش بیاد و البته انقلابی در علم روانپزشکی !!
بهر حال صحبت در این رابطه زیاد هست و شیرین ...
امیدوارم هر روزتان با انرژی مثبت شروع بشه ...
فعلا بدرود
پ ن : به شدت از تحت نظر بودن و گیر دادن کسی بهم و اینور چیزها بدم میاد ... فکر میکردم حداقل 2 سال دیگه زمانی باشه که تحت کلید شدن قرار بگیرم ولی مثل اینکه از همین ترم اول بالینی باید خودم رو آماده می کردم ... بهتر ! چون زودتر پوست کلفت میشم !! تحمل بی منطقی سخت تر از تحمل آدم بی منطق هست ! بخصوص اگر سلسه مراتب باعث بشه نتونی از حقت دفاع کنی !! قدرت هم جنبه میخواد ...

یاد این افتادم که بچه ها تو دبستان از سال اول آرزو می کنن تا سال پنجمی بشن ... مثل اینکه این آرزو (!) سیری ناپذیره !


Click Here to Read More..

حد و مرز


درود
یکی از سخت ترین کارها تو زندگی حداقل برای من رعایت کردن حد و حدود و عبور نکردن از مرزهاست ... خیلی وقتها مرزهایی رو نمی شناختم که ازشون رد بشم و بهمین خاطر ازشون رد شدم و خیلی وقتها هم شده که مرزی رو می شناختم و نتونستم ازش عبور نکنم و دفعاتی هم شده که مرزها رو می شناختم و تا مدتی هم رعایتشون کردم ولی خویشتن داری کافی نداشتم و بالاخره یک جایی به آستانه رسیدم .. البته موقعیت هایی هم بوده که مرزهایی رو رعایت کردم و بدشت هم اثرات و فوایدش رو حس کردم
یکی از این مرزها و حد و حدودها در مورد منت گذاری هست ... کلا یه اصطلاحی هست که میگه کار خوب کردن سخته ولی حفظ ارزش اون خیلی سخت تره و این بیشتر از هر چیزی بر میگرده به منت ...
ولی مواردی پیش میاد که بعد از اینکه برای کسی کاری خوبی انجام دادی و واقعا هم قلبی بوده و حتی مشقات زیادی هم تحمل کردی ، اون کس بعد از مدتها  و از همه جا بی خبر یا حتی بعضا با خبر ، توقع بیجایی از آدم می کنه و همین باعث میشه واقعا نتوان خویشتن داری کرد ... اگرچه ممکنه این خویشتن داری نکردن و طبعا بدنبالش منت گذاشتن ارزش اون کار رو خیلی کم و یا حتی از بین ببره ولی جدا صبر و تحمل هم آستانه ای داره ... واقعا بزرگترین امتحان زندگی همین صبره ... در هر جایی و هر لحظه و زمان بدرد میخوره و سنجیده میشه
یکی از اصطلاحات زیبا و پر کاربردی که به گوش میخوره این هست که کاری رو که برای خودت می پسندی برای دیگران هم بپسند و کاری رو که برای خودت نمی پسندی ، برای دیگران هم نپسند ... همین باعث میشه وقتی از منت گذاشتن ابا داشته باشم طبعا از منت شنیدن هم خیلی خوشحال نشم ... یکی از اون اخلاقهای خاصی هست که تقریبا اصلا نمی تونم تحمل کنم و از مواردی هست که خونسردی در کنار زودجوشی قرار میگیره !
در نهایت مشکل و سوال اصلی به اونجا بر میگرده که کارهای خوب باید واقعا قلبی باشن و شکی هم توی این قضیه نیست ولی واقعا میشه مرزی رو رعایت کرد و کاری رو به روی کسی آورد بدون اینکه برداشت منت گونه ازش بشه ؟! فکر می کنم شدنی باشه ولی خیلی متکی به اتفاقات هست و اگر دری به تخته بخوره و صحبت خاصی پیش بیاد ( حتی پس از مدتها ) می توان اون مورد رو هم ذکر کرد .... شاید بهترین حالت این باشه ... وگرنه باید وارد وادی امتحان سخت و طاقت فرسای صبر شد !
مرز رعایت کردن در خیلی از جاهای دیگه هم نمود داره و بنظر من یکی از نشانه ها و نمادهای تکامل و بلوغ فکریه ... مرز بین غرور و خضوع ، مرز بین دوستی و دشمنی ، مرز بین انتخاب خوب و بد ....
همه اینها در تک تک لحظات زندگی جلوی پای ما قرار می گیرن و در اینجور مواقع  و در گاهی لحظاتش فقط خود شخص آدمی هست که باید بر اساس عقل و اختیار خودش انتخاب کنه و طبیعتا نتایج خوب و بدش هم مختص به خود اون فرده ... و اینجاست که عیار هر فردی شناخته میشه و بر اساس اون پاداش یا عذاب می بینه ... اگر در کارهای گروهی باشه که ممکنه نتایج خیلی بزرگتری بدنبال داشته باشه
حتی یک دفعه انتخاب خوب یا بد میتونه تاثیر بسزایی روی اطرافیان بگذاره و مسیر زندگی رو بالکل عوض کنه
باشد که رستگار شویم ...
بدرود !
پ ن : هر چی بیشتر فکر می کنم ، اعتقادم به شانس کمتر میشه ... شانس نتیجه تاخیری خیلی از انتخاب های ماست ... بیشتر به این قضیه اطمینان پیدا می کنم که شانس و قسمت توجیهاتی هستن که از قدیم خورانده شدن و تبدیل شدن به یه عامل فرار و سرکوب و توجیه انتخاب های غلط ... البته بحث قسمت یخورده متفاوته و صرفا باید جوری بشه که هر چیزی رو به اون نسبت بدهیم ...
فقط هنوز توجیهی برای بد شانسی ها و خوش شانسی های کاملا بارز و مطلق بعضی افراد پیدا نکردم ! اگر توجیهی پیدا کنم ، مطمئنا اعتقادم به صفر نزدیکتر میشه ... فعلا فکر می کنم خوش شانسی ها و بد شانسی تنها در مورد مسائل مادی زندگی هست و معطوف میشه به ظواهر ... در نتیجه عملا اعتقاد به خوش شانسی و بد شانسی بر میگرده به میزان مادی بودن آدم !

Click Here to Read More..

Saturday, November 14, 2009

زمان


درود
درگیری من با زمان و کلیه مشتقاتش اعم از زمانه و زمان بر و ... چند وقتی هست شروع شده و هنوز هم ادامه داره ... بارها تو این چند روز از گرفتاریهای متعدد نوشتم ولی تو این دو سه روز واقعا کم آوردم و حتی فرصت نوشتن هم پیدا نکردم ، با اینکه ارواح سرم روز تعطیل بود و باید زمان فراغ بیشتری پیدا می کردم ولی هم کمبود زمان پیدا کردم هم کمبود فرصت فکر کردن !
یادمه یه بزرگی گفته بود اگه میخوای موفق بشی ، زمانی از روز رو صرف فکر کردن در مورد خودت بکن و بنده تنها فرصتی که این روزها پیدا می کنم هنگام رانندگیه ... اون هم که بقول استاد گرامیمون تو کشور ما علاوه بر حواس پنج گانه ، 25 حواس دیگه هم نیاز هست تا 5 جهت رو آدم مراقبت کنه و براش اتفاق خاصی نیفته !! و طبعا فرصت و تمرکز چندانی برای فکر کردن پیدا نمیشه و اگر هم پیدا بشه یا خود آدم و ماشینش تلف میشه یا یه بدبخت دیگه !
جدا درگیری جالب و مضحکی با زمان پیدا کردم ، گاهی پیش میومد که زمان برام کند می گذشت و آرزو میکردم کاش عقربه ها سریعتر جلو می رفتن  و روز به پایان می رسید تا انشالله روز بعد اتفاقات جالب تر و متنوع تری بیفته ... گاهی اینقدر روز شیرین بود و اتفاقات خوشی می افتادن که آرزو می کردم هرگز اون روز یا اون دوران به پایان نرسه ، گاه اینقدر کار پیش میومد که تو یک روز مجبور بودم همشو انجام بدم و طبعا آرزو می کردم شبانه روز بیشتر از 24 ساعت باشه ...
اما درگیری اخیرم جالب ترین موردش بود و در عین حالی که آرزو می کردم شبانه روز بیشتر از 24 ساعت باشه ، به شدت آرزو داشتم زمان سریعتر پیش بره و روز به پایان برسه ...
کلا یه اصطلاحی هست که میگه در همیشه روی پاشنه نمی چرخه یا اینکه یک سیب تا از آسمان بیاد روی زمین هزار تا چرخ میخوره ولی عملا این درب ما تبدیل شده به درب ورودی رستوران و عین فرفره دور خودش می چرخه !! بخاطر همین نه از اتفاقات ناگوار ناراحت و متعجب میشم نه از اتفاق خوشایند چندان خوشحال و سرخوش ... چون میدونم هیچ کدومش پایدار نیست و فقط آرزو می کنم که این دفعه خوشی یه کم بیشتر دوام بیاره و ناخوشیه سریعتر بگذره و دیرتر برگرده ! ...
در مورد زمانه هم که زیاد نوشتم و نیازی به توضیح و درگیری دوباره نداره و جمله کلیشه ای زمانه خیلی بد شده ، مطمئنا آویزه گوش همه شده ! ولی جنبه دیگر قضیه همراهی و همگامی با زمانه هست ... درست مثل On time  و In time و At time بودن بنظرم آدمها نسبت به زمانه سه جور هستن : همراه ، عقب تر و جلوتر ...
مطمئنا حالت اول بهترین حالت و کم دردسرترین و کم هیجان ترین راه هست ... جلوتر از زمانه بودن هم پر هیجان ترین و لذت بخش ترین حالته و اتفاقا خیلی هم کم پیدا میشه ... ولی شایع ترین حالت همون عقب بودن از زمانه هست و حداقل توی جامعه ای که ما توش زندگی می کنیم به وفور یافت میشه ... یکی از بزرگترین و بهترین نمودهاش تکنولوژیه ...
بطور کلی نسبت به تکنولوژی همراه بودن خیلی سخته و هم بسیار وقت گیر هست هم بسیار هزینه بر و غیر مقرون به صرفه ... شکی هم توش نیست
ولی تا حدی میشه چند پله عقب تر از تکنولوژی حرکت کرد و هم لذت برد و هم عقب نیفتاد ولی متاسفانه مشکلی که جامعه ما گرفتارش شده عقب افتادن چند فرسخی از تکنولوژی هست و هر چقدر هم که سرعت این عقب افتادگی کمتر بشه باز هم بدموقع و بدجایی عقب افتادیم و بطور عام که بررسی کنیم خیلی خیلی فاصله داریم و مشکل اینجاست که بعلت شتابی که پیشرفت گرفته ، هر لحظه هم عقب افتادگی غیر قابل جبران تر و دور از دسترس تر میشه ...
امیدوارم روز به روز این عقب افتادگی کمتر بشه و حسرت خیلی چیزها و امکانات پیش پا افتاده رو نخوریم ... آرزوی بزرگی نیست .... اگر از من بپرسن اگه دوباره متولد شدی میخوای کجا دنیا بیای ، باز هم میگم همین جا .. چون لاقل طعم زندگی رو می چشیم و طعم چیزهایی که با چنگ و دندون به دست میاریم رو واقعا حس می کنیم ...
در آرامش ، شاد و سرخوش باشید و بمانید ...
فعلا بدرود

Click Here to Read More..

Wednesday, November 11, 2009

موفقیت



درود
موفقیت عوامل زیادی داره و شاید خیلی ها بدون توجه به این عوامل از به موفقیت رسیدن یک فرد تعجب می کنن یا بهش غبطه می خورن یا سعی دارن موفقیتشو زیر سوال ببرن ...
این عوامل هم وابسته به خود شخص هستن ، هم وابسته به محیط ... از استعداد و هوش و توانایی فیزیکی گرفته تا شرایط خانواده و اجتماع و شهر و ...
ولی یکی از مهم ترین عوامل موفقیت بنظر من استعداد یابی و استفاده از استعداد ها در جای مناسب و وقت مناسب هست ... اگر این استعداد با علاقه در هم آمیخته بشه ، مطمئنا دیر یا زود ثمره ی خودش را در زندگی نشون میده و فرد به موفقیتی که آرزوش رو داره میرسه ، حالا اگر آدم جاه طلبی باشه حداقل به درصدی از موفقیتش میرسه و شاید انتظارش از خودش برآورده نشه ، ولی مطمئنا از نگاه جامعه آدم موفقی شناخته میشه
نکته ای که من تو این چند وقت بهش توجه کردم ، برای رسیدن به موفقیت آدم باید از لحاظ فیزیکی هم وقت و نیرو بگذاره ... یعنی موفقیت واقعی و قلبی هرگز یوهویی نصیب کسی نمیشه و کسانیکه اطراف ما هستن و یوهویی به سودهای مالی کلان رسیدن اینها در بطن قضیه اکثرا انسانهای موفقی نیستن و آدم باید زندگی اینهارو بطور کلی زیر نظر بگیره تا بتونه در مورد موفقیتشون اظهار نظر کنه
وقتی به زندگی و رفتار یکی از همین ادمهای موفق که در اطرافم هستن دقت کردم ، متوجه شدم به چیزهایی که رسیده کاملا حقش بوده ... جدای از استعداد و علاقش ، نداشتن بخل علم و دلسوزی یکی از عوامل بارز در این موفقیت بودن ... یعنی شاید این فرد از لحاظ وقتی خیلی خیلی محدود تر از بقیه همکارانش باشه ولی با برنامه ریزی ( یکی از ارکان بی بدیل و بی شک و شبهه موفقیت ) و البته دلسوزی نه تنها به همه کارهای روزانش میرسه ، بلکه اکثر کسانیکه با او سر و کار دارن هم راضی هستن و اظهار گله نمی کنن
در مورد دلسوزی گفتم ، در رشته ای که هستم بابت این بحث دلسوزی خیلی بحثه و اینکه ادم باید واقعا فقط دلسوزی برای مردم داشته باشه ( Empathy ) یا اینکه واقعا با اونها اظهار همدردی کنه و درد اونهارو درد خودش بدونه ( Sympathy ) ...
مطمئنا هر دوش این روزها خیلی کم پیدا میشن و مسائل اقتصادی اینقدر تاثیرگذار شدن که انسانیت در وهله دوم یا حتی چندین و چندم قرار گرفته ولی باز هم همین دلسوزیها باعث شده خیلی ها پله های موفقیت رو خیلی خیلی سریعتر طی کنن ...
بطور کلی و از لحاظ منطقی ، پزشکی موفق و خوب هست که با مریض سمپاتی نکنه و بتونه مرز را نگه داره چون بهر حال پزشکی دو سر طیفه ، ممکنه مریض رو به بهبودی بره ، ممکن هم هست که به سمت اون دنیا سیر کنه و خیلی از مواقع قابل پیش بینی نیست و بهمین دلیل سمپاتی ممکنه اثرات جبران ناپذیری روی پزشک بگذاره و همچنین در کارش هم تاثیر گذار بشه ...
با این حال من شخصا نمیتونم فعلا اظهار نظر کنم ولی در همین حد میدونم که دلسوزی هم یکی دیگه از ارکان موفقیت هست ...
با آرزوی موفقیت برای همه و استفاده بجا از وقت و استعداد و شرایط ...
فعلا بدرود

پ ن : امروز بقایای ارتش 50 هزار نفره کوروش کبیر بنام کمبوجیه که 2500 سال پیش در صحرای مصر دچار طوفان شن شدن و بالکل غیب شدن ، پیدا شد و افسانه ای که خیلی ها سعی داشتن اون رو کتمان کنن ، به واقعیت نزدیک تر شد ... من که یادم نمیاد در مورد همچین ارتشی در کتاب تاریخمون خونده باشم ( و بیش از پیش برای خودم متاسف شدم که چرا دنبال این علاقم نرفتم و براش وقت نگذاشتم ) حالا هم که به بالکل قرار شد حذف بشن ولی ، فکر می کنم وظیفه ما باشه که با زنده نگه داشتن اون تاریخ ، سعی در پیشرفت دوباره داشته باشیم 





Click Here to Read More..

Tuesday, November 10, 2009

دلتنگی


درود
گاه و بی گاه دلم میگیره و اکثرا دلیلش رو می فهمم ولی بعضی اوقات هست که اصلا نمیتونم دلیل منطقی براش پیدا کنم ... تنها چیزی که به ذهنم میرسه دلتنگ شدن هست ... دلتنگ شدن نسبت به کسانیکه تو زندگی برام ارزش داشتن و خیلی دوستشون دارم و متاسفانه الان در کنارم یا حداقل در دسترس هم نیستن ...
گاه همین دلتنگ شدن باعث میشه از دیدن دوستانی که خیلی از همنشینشون لذت می برم ، سر باز بزنم چون بعد از اینکه رفتن بدجور دلم میگیره و عملا هر چقدر هم که از محضرشون استفاده کنم ، باز هم کم میاد ... ولی از طرفی حیفم میاد همین فرصت کوتاه رو از دست بدهم و سعی می کنم نهایت استفاده رو ببرم .. حتی اگر از لحاظ وقت خیلی خیلی محدود باشم و حتی برنامه هامم بهم ریخته بشن ، باز هم لذتی که از دیدار یک دوست و یک دوستدار می برم ، خیلی برام دلچسبه
گاه شده حتی یک نگاه گذرا و یا یک احوالپرسی ساده ، انرژی و نیروی مثبتی درونم ایجاد کنه که بیشترین نمودش رو در درس خوندن و تمرکزم بهم نشون داده ...
تا دیروز فکر می کردم عقب افتادن از برنامه هام و بخصوص برنامه های درسیم بعلاوه یک سری کم کاری هایی که در برنامه های فوق برنامم حس کردم ، باعث شده اینجور بشم ولی اتفاقا بطور غریبی برنامه ها تو این چند روز اگر چشمشون نزنم خوب پیش رفتن و اون کمبود هم تا حدی جبران شده ...
مطمئنا نکته بارزی که در زندگی بهش پی بردم این بوده که ترک عادت در هر زمینه ای موجب مرض است ... تغییر اعتقادات و رفتارهایی که در سالیانی که گذشت به خودم دادم ، باعث شده تا الان کمی براشون احساس دلتنگی کنم و بخصوص اطرافیان تو این قضیه خیلی موثر بودن ... حتی کارهای روزانه ای که ترک شدن و یا دیدار های روزانه ، همه اینها اگر یک روز اتفاق نیفتن ، احساس غریبی به آدم دست میده
ولی از شرایط فعلیم راضی ام چون فکر می کنم در آینده خیلی از این کارها قابل انجام هستن و تقریبا به هیچ وجه اثرات جبران ناپذیری از خود بجای نمی گذارن چون تماما چیزهای مادی هستن ... پرداختن به بخش های معنوی زندگی و رسیدن به چیزها و کارهایی که شاید در آینده فقط خاطراتشون قابل برگشت باشن ، ارزش بیشتری برام پیدا کردن و خدارو شکر رضایت قلبی هم به خودم دادن هم اطرافیان خوب درکم کردن و بهم کمک می کنن .... امیدوارم مسیر بدی رو انتخاب نکرده باشم که در آینده پشیمون بشم ...
مسیری که تقریبا در مقایسه با همه هم کلاسان بر خلاف جریان آب و خلاف عرفه و تا حدی غیر معقول و ... !
البته مسلما در این روزها اتفاقات کوچیک دیگه ای هم تو زندگی کاری برام افتادن که شاید اینقدر کم ارزش باشن که حتی نخوام انرژیمو صرف تایپ کردنشون بکنم ولی جدا در قبال خیلی هاش فقط میتونم خنده تلخی بکنم ...
آدم در خیلی از کارها دست خدا رو می بینه ولی در همچین لحظاتی واقعا می فهمه هیچ چیز و هیچ یاوری بالاتر و نزدیکتر و مستدام تر از خدا به انسان نیست ...
باشد که همه رستگار شویم ... بدرود

Click Here to Read More..